مؤلف مجهول

119

تاريخ آل سلجوق در آناطولى ( فارسي )

عظيم دآشت نزد خان بر سر پا ايستاد . از اول تا به آخر آن بدعتها را كه در روم كرده بوذ تقرير كرد . خان فرمود كه در ميدان تبريز گردنش را زدند ، بگذاشتند تا سگان خوردند زيرا آن وقت كه سلطان ولد آن بيت را فرموده بود گفته بوذ كه چون سگان زندگانى ميكنى آخر هم سگانت خواهند خوردند . [ گ 37 آ ] مجموع بوذن صاحب فخر الدين در قونيه بيست و چهار روز بوذ از بيست و چهار هزار سال ديگر زياده‌تر آمذ . بدرويشان قونيه از بيم و غصه و ضجرت . چون صاحب قزوينى رفت از نفس قونيه ، شخصى بوذ مجد الدّين پسر چاكر مىگفتند بنيابت سماغر بقونيه آمذ . خبر آوردند كه ارغون خان ولايت روم را بسلطان و سماغر داذ . از رفتن صاحب قزوينى و آمذن سماغر مردم روم عظيم شاد شدند . چون مجد الدين نايب بقونيه آمذ ، خطها خوآندند كه از بر ارغون آورده بودند روز آذينه بيستم جمادى الاخرى سنهء تسع و ثمانين و ستمايه . و اين سماغر مردى بود از اصل مغل . در زمان هلاؤ [ هولاكو ] اعتبارى عظيم دآشت . هر چند مغل بوذ مرد [ ى ] خداى ترس بوذ . خداى تعالى او را به آن رسانيد كه از آمذن او مردمان شاد شدند ، و خلايق كه از ظلم صاحب قزوينى پراكنده گشته بود [ ند ] باز جمع شدند . گفته بوذيم كه اول كسى كه از بزرگان روم آمذ دستبوس سلطان مسعود كرد خواجهء نيكوسيرت و دين‌پرور خواجه ناصر الدين بن يولق ارسلان « 1 » بود . سلطان او را بمنصب استيفا منصوب « 2 » كرد . ولايت روم از سبب او آبادان شد و از تدبير خواجه ناصر الدين و دعوت سماغر از درويشان هركه منزعج شذه بودند بمقام خود گرد شدند . چون نايب سماغر بقونيه آمذ ، سلطان در خان روزبه بوذ . بآقشهر رفت . كرميان را ساكن [ گ 37 ب ] كرد . باز بقونيه آمذ . و اوربنى - خاتون زن سلطان مسعود از بر ارغون با اميران روم و ايلچيان بزرگ به شهر قونيه آمذ .

--> ( 1 ) . اصل : كلمهء « يولق ارسلان » در حاشيه تكرار شده است . ( 2 ) . اصل : منسوب .